داستان جوجو
راوی من...
جوجو داشت نفسای آخر رو می کشید دیگه نا نداشت گفت دم مرگم می خوام برات قصه امو بگم،سرنوشتم...جوجو منو خیلی دوس داره میگه مبادا تو خامی و جوونی بلایی سر دلم بیاد...
میگفت :" روز آخر...نشستم یه جایی روی یه صندلی کوچیک نه پنجره بود نه آسمون کاشیا بخار گرفته بود آینه تار شده بود ،بی اختیار پا شدم روی کاشیا نوشتم عشق من واقعی بود نوشتم وای بر تو عشق من واقعی بود ،ابدی بود...آخه تهمت زدن:من حسودم،من تو خالی ام،هوکی هوکی ام....من؟؟؟
نشستم رو صندلی و دیوارو نگاه کردم ونگاه کردم و فقط نگاه می کردم،دیدم چه آسون نوشته هام داره قطره قطره آب میشه می ریزه...دیگه کم کم داره نا پدید میشن،آخ دلم گرفت... آخه کی میدونه رو این کاشیا با خون دل چی نوشتم؟ کی میدونه من سعی امو کردم اما این طبیعت خشن این قطرات آب حسود،این هوای نمناک چش ندارن ببینن "این عشق واقعیه"آخه کدوم تست کدوم روانشناس میتونه بگه این حس دوام نداره..چند روز پیش انگار رو آینه نوشته بودم"دوستت دارم"اما حالا اثری ازش نیست...
یه هو یه صدایی شنیدم یه فرشنه کوچولو بود که می گفت جوجوی ناز کوچولو غصه نخور ببین رو برگای کوچیک دفتر دلت اینا همش هست هیچکی نمی تونه پاکش کنه،هیچ طبیعتی...با خودم گفتم از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟
اما دلم طاقت این تهمت روانشناسا رو نداره،میسوزم...آخ وقتی یادم میاد اون گربه چاق بد ترکیب با چشای سبز شیطانی،عشق منو بردو بردو برد... دلم میسوزه آخه من فقط نیگا میکردم..من من من م م م..."
دیگه نتونست حرفشو تموم کنه جوجوی ناز کوچولو پر پر شد...حالا دیگه فقط خاطرشه که با منه.اینه که من از گربه ها بدم میاد.همیشه دلم میخواست بدونم جوجو چی میخواست بگه که نتونست،شاید می خواست بگه اون گربه سیاه چاق با چشای سبز فرصت زندگی رو ازش گرفت،فرصت زنده بودن رو...فقط خدا میدونه چی میخواست بگه...
آخه جوجوی من کی وقت عاشقیتت بود،آخرش تباهت کردن...
یادم یه روز جوجو میگفتکه اون واسه عشقشش غرورش رو گذاشت با تمام وجود احساس نابشو احساس بکرش رو گذاست اما این روانشناسا خودشون دیونن نمی دونن عشق چیه،میگن دروغ دوام نداره؟؟؟ آخه حسودن...
لا لا لا بخواب جوجوی ناز م که دیگه هیچکی نمیتونه بهت تهمت بزنه...تو اسطوره عشق ناب بودی و عشقت واسه پرنده ،درختا، آدمای قدرنشناس،بدگمان جاری بود...
روی سنگ قبرش نوشتن"او زمانی مرد که هنوز زنده بود"
کاشکی
من اگه نباشم کی نمیشه ...؟کی تورو...؟
من نباشم کی تحمل میکنه...؟!
من اگه نباشم هیچ اتفاقی نمی افته،آب از آب تکون نمی خوره...زندگی ادامه داره،و من بخشی از خاطرات گاهی زشت گاهی زیبا میشم.
چون یا خیلی دیر میرسم همه رفتن یا خیلی خیلی زود میرسم،هیچکی هنوز نیومده خسته میشم ... خودم میذارم میرم.کسی که زودتر یا دیرتر برسه هیچ وقت به خواسته اش نمی رسه...
کاشکی از نبودن من یکی دلش تنگ می شد(غیر از اژین)... کاشکی یکی میگفت جات خیلی خیلی خالیه!
هیچ احساسی بدتر ازین نیست که وجود یا عدم وجود ما برای هیچ کس مهم نیست و کسی نیست تا درباره زندگی باهم حرف بزنیم،و دنیا بدون وجود نا آرام من به خوبی و خوشی ادامه میده...
هیوا
پنجره
قاب پنجره را می بینم...
آنجا نشسته ای،اما دستی تکان نمی دهی
ای کاش آن قاب،قاب پنجره بود
من دلم را از سر راه نیاوردم،اما آن را بر سر راهت می گذارم...
حالا که آمده ای... در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد
پس چترت را ببند!
تبلیغات